تبليغاتX
دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت///روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت15:51توسط میلاد | |

 

 

 

حیف از این فاصله هایی که میان من و توست!!!!!!!!!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت15:46توسط میلاد | |

بد نیست که گاهی تو به ما تک بزنی

 

یا شاد کنی بنده و گاهی تو پیامک بزنی

 

در خواب بماندی و زما بی خبری

 

باید که به خود برای بیدار شدن چک بزنی

 

یک عمر ز عاشقی لاف زدی بیهوده!

 

مجبورشدی مگر که بی هدف فک بزنی؟

 

پای ریای تو از گلیم عبادت بلند تر

 

شایدکه توطعنه ای به پای لک لک بزنی

 

مشکل ار داری خودت باعث شدی

 

جایز مباد تهمت نحسی به طرح فلک بزنی

 

هستی گرفته زخم دلم زجور و جفای تو

 

فکرم نبوده  قباحت کنی برآن نمک بزنی

 

این شعرم نمی دونم از کیه ولی قشنگه

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت17:35توسط میلاد | |

فرصت در مي زند


ارل پتي جر
مترجم: هادي محمد زاده
دو بعد از ظهربود كه بيدار شدم. گرما غير قابل تحمل بود. به سمت يخچال رفتم. شيشه نوشيدني اي را قاپيدم.و جلوي پله ها نشستم. فرصتي براي لذت بردن يافته بودم . با فراغت نوشيدني را مزمزه مي كردم.دانشجويان ديگر سعي مي كردند هر چه زودتر كلاسهايشان را تمام كنند و من همچنان داشتم وقت را تلف مي كردم حالا نوشيدني ام را تمام كرده بودم كه ناگهان يكنفر زنگ در را به صدا در آورد در را كه باز كردم مايك در يك لباس تمام قد قرمز جلوي در ظاهر شد. لكه هاي عرق زيادي زير هر كدام از بغلهايش مشاهده مي شد. از غواصي يك روز طولاني در آشغال دانها بر گشته بود. مايك قبل از ساعت 8 صبح از خواب بر مي خواست و كار مردم را در امور زباله انجام مي داد.زير لب گفتم :يا عيسي مسيح ! مايك !


ادامه مطلب

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت16:18توسط میلاد | |

دو شعر از شفیعی کدکنی

پس از چندین فراموشی و خاموشی
 صبور پیرم
ای خنیاگر پارین و پیرارین
چه وحشتناک خواهد بود آوازی که از چنگ تو برخیزد
 چه وحشتناک خواهد بود
 آن آواز
که از حلقوم این صبر هزاران ساله برخیزد
نمی دانم در این چنگ غبار آگین
تمام سوگوارانت
 که در تعبید تاریخ اند
دوباره باز هم آوای غمگین شان
 طنین شوق خواهد داشت ؟
شنیدی یا نه آن آواز خونین را ؟
نه آواز پر جبریل
صدای بال ققنوسان صحراهای شبگیر است
 که بال افشان مرگی دیگر
 اندر آرزوی زادنی دیگر
 حریقی دودناک افروخته
در این شب تاریک
در آن سوی بهار و آن سوی پاییز
 نه چندان دور
 همین نزدیک
 بهار عشق سرخ است این و عقل سبز
بپرس از رهروان آن سوی مهتاب نیمه ی شب
 پس از آنجا کجا
 یارب ؟
درآنجایی که آن ققنوس آتش می زند خود را
 پس از آنجا
کجا ققنوس بال افشان کند
 در آتشی دیگر ؟
خوشا مرگی دگر!
 با آرزوی زایشی دیگر!
 

 از بودن و سرودن


 

صبح آمده ست برخیز
 بانگ خروس گوید
وینخواب و خستگی را
 در شط شب رها کن
 مستان نیم شب را
 رندان تشنه لب را
 بار دگر به فریاد
 در کوچه ها صدا کن
خواب دریچه ها را
 با نعره سنگ بشکن
بار دگر به شادی
 دروازه های شب را
 رو بر سپیده
 وا کن
 بانگ خروس گوید:
 فریاد شوق بفکن!
زندان واژه ها را دیوار و باره بشکن!
و آواز عاشقان را
مهمان کوچه ها کن!
زین بر نسیم بگذار
تا بگذری از این بحر
وز آن دو روزن صبح
 در کوچه باغ مستی
باران صبحدم را
 بر شاخه ی اقاقی
آیینه ی خدا کن
بنگر جوانه ها را آن ارجمند ها را
کان تار و پود چرکین
باغ عقیم دیروز
اینک جوانه آورد
بنگر به نسترن ها
 بر شانه های دیوار
 خواب بنفشگان را
 با نغمه ای در آمیز
 و اشراق صبحدم را
در شعر جویباران
از بودن و سرودن
 تفسیری آشنا کن
بیداری زمان را
 با من بخوان به فریاد
 ور مرد خواب و خفتی
 رو سر بنه به بالین!
 تنها مرا رها کن

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت16:6توسط میلاد | |

جهنم سرگردان

شب را نوشيده‌ام .
وبر اين شاخه‌هاي شكسته مي‌گريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم
  ( سهراب سپهری )

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت16:2توسط میلاد | |

برج های طویل سیمانی
محو کردند خانه هامان را
کوچه های عریض طولانی
دور کردند شانه ها مان را
 
خانه هایی که برکت نان داشت
گرچه بی رنگ بود و خشتی بود
خانه هایی پر از ترنج و انار
میوه هایش همه بهشتی بود
 
شانه هایی که تا به پا می خاست
دست هایش به آسمان می خورد
شانه هایی که در غم و شادی
موج می شد تکان تکان می خورد
 
خانه هایی که بوی مطبخ داشت
بوی نان هم سحر گهان گاهی
شانه هایی صبور و نا آرام
کو ه های بلند و کوتاهی
 
وسط  کوچه مانده ام تنها
با من انگار خانه ها قهرند
آی بن بست های تو در تو
دوستانم کجای این شهرند ؟
 
از ته کوچه قهر می اید
به گمانم زنی جوان باشد
نام این کوچه کاش مثل قدیم
کوچه ی آشتی کنان باشد ...!         سعید بیابانکی

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت15:59توسط میلاد | |

نیایش می گذارم
اهورا مزدای فرهمند و شکوهمند را
بزرگترین ، بهترین ، زیبا ترین را
استوارترین ، خردمندترین، برازنده ترین را
آن پاکترین ، آن زیباترین
آن شادی بخش ترین
او آفریدگار ما
او هستی بخش ما او پروراننده ی ما

نیایش می گذارم فَرَوَشی های پاکان را
زنان را و همه ی فرزندان آنان را

نیایش می گذارم
اهورا و مِهر را
آن بزرگان آسیب نا پذیر را
ستارگان را
ستارهء تِشتَر شکوهمند و رایو مند را
ماه گوی پیکر را
خورشید تیز تاز را ، فروغ اهورا مزدا را
مهر را ، شهریار همه ی کشورها را
فَرَوَشی های پاکان را                         (به نقل از کتاب یسنا)

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت15:31توسط میلاد | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت17:2توسط میلاد | |

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت16:6توسط میلاد | |

من سید میلاد طیرانی  از شما عزیزانی که مایلید اشعارتان در این وبلاگ

 ثبت شود  خواهش می کنم اشعار خود را به ایمیل من

m1milad@yahoo.com ارسال نمایید

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت15:42توسط میلاد | |

اینم عاقبت عاشقا!!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت15:26توسط میلاد | |

اینم یه عکس زیبا از درختی تنها

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت15:22توسط میلاد | |