تبليغاتX
دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت///روبوسی آبدار با پنجره داشت

تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست
 محرمی چون تو هنوزم به چنین دنیا نیست
از تو تا ما سخن عشق همان است که رفت
 که در این وصف زبان دگری گویا نیست
بعد تو قول و غزل هاست جهان را اما
 غزل توست که در قولی از آن ما نیست
تو چه رازی که بهر شیوه تو را می جویم
تازه می یابم و بازت اثری پیدا نیست
 شب که آرام تر از پلک تو را می بندم
در دلم طاقت دیدار تو تا فردا نیست
این که پیوست به هر رود که دریا باشد
 از تو گر موج نگیرد به خدا دریا نیست
 من نه آنم که به توصیف خطا بنشینم
این تو هستی که سزاوار تو باز اینها نیست

((بهمنی))

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت20:36توسط میلاد | |

به رنگ قالی پاخورده نخ نما شده ام

دگر به چشم تو بی رنگ وبی بها شده ام

در این هوای فراموش کاش می دیدی

چگونه منتظر موریانه ها شده ام

کجاست الفت آن دستهای پینه زده

که هستیم بدهد گرچه بوریا شده ام

مرا به خود مگذار ،ای که سالها باهم

نشسته ایم ومنت سخت مبتلا شده ام

منی که هر نخ من رشته ای زفریاد است

به خاطر تو گره خورده بی صدا شده ام

مرا به قصه ی دلگیر زندگی مسپار

که زیر پای تو اینگونه بی بها شده ام 

((بهمنی))

+نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت20:24توسط میلاد | |

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت16:37توسط میلاد | |

این هم اعجاز معماری ایرانی

براستی که هنر نزد ایرانیانست و بس

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مهر 1387ساعت16:20توسط میلاد | |

+نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت23:4توسط میلاد | |

 

هشتمین شب شعر در شهر تورنتوی

 

 کانادا

در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد---مانند خدا تازه و عريان شده بودي

طبق معمول شنبه آخر هر ماه در شهر تورنتوی کانادا٬ به همت دوستان شاعر و فرهنگی مقیم این شهر و حومه ی تورنتو٬ محفل شب شعر بر گزار میشود.

هوا معتدل بود٬ شش نفر از شهر هملتون برای شرکت در شب شعر حرکت کردیم٬ بعد از طی نمودن حدود پنجاه دقیقه مسافت با موتر به دانشگاه تورنتو محل برگزاری محفل رسیدیم.

پس از تعارف های معمول با دوستان همراهم در پشت دروازه٬ داخل سالن میشوم تزئین و دیکور سالن با دفعه قبل کمی متفاوت به نظرم رسید چوکی و میزها در سمت چپ سالن قرار گرفته بود و از حضور آواز خوان و آلات موسیقی نیز خبری نبود٬ بعد از احوال پرسی بادوستان حاضر در سالن در ردیف آخر چوکی ها نشستم تا محفل آغاز گردد.

صبورجان صهیب شاعر جوان و خوش سیما را دیدم که در جایگاه گرداننده و گوینده محفل پشت میزی که با تعدادی چند شمع روشن و در حال سوختن تزئین شده بود قرار گرفت و با خوش آمد گوی به حاضرین و دکلمه چند بیت شعر محفل را آغاز کرد.

در ابتدا آقای لطیف للندری متن را که در وصف مولانا نوشته بود و با چند بیت از اشعار مولانای بلخ قرائت کرد و به دنبال آن خانم فاطمه اختر شعر نو را که جدیدا سروده بود دکلمه نمود٬ در سلسله مباحث « شعر و ناشعر» اینبار از آقای ضیاء افضلی دعوت شد که به جایگاه بیایند و به بحث بپردازند و با پرسش و پاسخ٬ این بحث به پایان رسید٬ آقایان سعادت پنجشیری٬ قاضی موسی٬ عاکفی ٬ صمدیار اشعار را دکلمه نمودند و آقای حباب شعری را در وصف مادر قرائت نمود٬ دوستی دیگر که ظاهرا سن و سالی ازش گذشته بود و کلاه قره قل مرسوم در افغانستان را بر سر داشت با شعری از حضرت «بیدل» که در وصف پیامبر اسلام سروده شده بود به سبک «نعت» قرائت نمودند و از حضار خواستند که پس از ختم نت خوانی کف نزنند یا چک چک نکنند٬ تعداد شرکت کنندگان نسبت به محفل قبلی کمتر به نظر میرسید.

پس از حدود نیم ساعت تفریح آقایان بختیاری٬ میر حسین مهدوی٬ هارون راعون٬ احمد دانش و شفیق احمد استاک به ترتیب به جایگاه فراخوانده شدند و اشعار شان را دکلمه نمودند٬ عقربه های ساعت دقایق آخر برنامه را نمایش میداد و گرداننده برنامه با دکلمه ی چند بند شعر ختم برنامه را اعلام نمودند.

میر حسین مهدوی:

اي دختر هندو که مسلمان شده بودي

از قامت زرتشت پشيمان شده بودي

برگ از سرو دامان درختان تو مي ريخت

در سال زمين، فصل زمستان شده بودي

زرتشت مرا در خم گيسوت شکستي

آن شب- شب معراج - که شيطان شده بودي

در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد

مانند خدا تازه و عريان شده بودي

من آمدم از آنطرف جاده ترديد

با ديدن من سخت هراسان شده بودي

گفتم که خداوند تو را بوسه فرستاد

با ديدن من سخت هراسان شده بودي

پيغمبر چشم تو شدم حضرت حوا

آن روز که هندوي گريزان شده بودي

در هند نگاه تو پناهنده ی عشق

اي کاش مسلمانٍ مسلمان شده بودي

شبنه 28 ماه جون 2008

 

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت16:56توسط میلاد | |

دوست دارم:

با تو باشم باتو شاد باشم با تو غم داشته باشم .

همیشه آبی باشید

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت16:46توسط میلاد | |

c

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت16:33توسط میلاد | |

جان اشتاين بك


جان اشتاين بك، نويسنده آمريكايي و خالق رمان«خوشه هاي خشم» گفته‌است که بعد از دريافت جايزه نوبل درسال 1962 از ناشرش شنيده كه زني روستايي در دانمارك همراه قايق خود چند كيلومتري را تا شهر پارو زده تا دو مرغ خانگي اش را با يك كتاب جيبي او براي مطالعه تعويض كند.اشتاين بك اين حادثه را مهمتر از دريافت جايزه نوبل براي خود ميدانست و ميگفت علاقه و عكس العمل خوانندگان آثارش، مهمتر از نظرات خودخواهانه بعضي ازمنتقدين ادبي است. به نظر او يك نويسنده واقعي بايد با جدیت به مسايل عصر و دوره خود بپردازد و تا جايي كه عقل و روشنفكري اش اجازه ميدهد به تمسخر حماقت بپردازد و با بي عدالتي هاي ظاهرا پذيرفته شده در اجتماع، مبارزه کند.
آثار اشتاين بك را ميتوان نتيجه سه پديده : فرهنگ اروپايي، طبيعت آمريكا، و بحران اقتصادي دهه 30 درجهان صنعتي آغازقرن بيستم دانست.اهل طنزي به طعنه ميپرسد اگرآمريكا كشوري باامكانات نامحدود است،چرا اين وضعيت شامل حال ادبيات وفرهنگ نباشد؟ اشتاين بك نويسنده اي اجتمايي، و يكي ازداستان نويسان مدرن قرن گذشته آمريكا است. او نخستين بار موضوع محيط زيست را وارد ادبيات نمود و با پرداختن به مسائل اجتماعی عصر خود ، به يكي ازپرخواننده ترين نويسندگان آمريكايي درجهان بدل شد.جريان نويسندگي اودرنيمه اول قرن بيستم مصادف باشكوفايي ادبيات مدرن درآمريكا شد. غالب نوشته هاي او به صورت رمان،داستان،نمايشنامه،سفر نامه و فيلمنامه منتشر شده اند.
جان اشتاين بك،طنزنويس،نويسنده و منتقداجتمايي، درسال 1902 درآمريكا بدنيا آمد ودرسال 1968 به عنوان سمبل بخشي از ادبيات مدرن آمريكا درگذشت.مادرش ايرلندي و پدرش آلماني تبار بودند.او در شرايط فقر و بحران اجتمايي بزرگ شد و در 17 سالگي به تحصيل زيست شناسي اقيانوسها در دانشگاه پرداخت، ولي بعد از مدتي صندلي درس را ترك كرد و وارد بازاركار درمزارع وكارخانه ها شد و در این دوران بيشتر با زندگي و رنج كارگران موقت فصلي ومهاجر آشنا گرديد.بحران اجتمايي-اقتصادي سال 1929 تاثير مهمي روي تم اجتمايي وانتقادي آثارش گذاشت.او در آثارش در دهه 30 به انتقاد شديد از روابط غيرعادلانه اجتماعی در سیستم سرمايه داري آمريكا پرداخت. منتقدين ادبي اورا بخاطر رمانهاي اجتمايي و كوششهايش در كشف تكنيك هاي جديد داستان نويسي، يكي ازبزرگترين نويسندگان ادبيات آمريكا ميدانند.او در ادامه كشف سبكهاي تازه ادبي، درسال 1948 بعد از پايان جنگ، سفري توريستي-ادبي به شوروي نمود تا يادداشتها و خاطرات سفرش را منتشر كند. گذشته از ياداشتهاي سفر به شوروي، سفرنامه ها و گزارشهاي ادبي او از چهاگوشه ايالتهاي آمريكا، این جوامع را به بهترين شكل ممكن – و با دارا بودن كيفيت واقعگرا ی هنري، به خواننده معرفي مينمايند.
به نقل از منقدين چپ، بعداز جنگ جهاني دوم، رابطه اشتاين بك با جنبش ترقيخواهانه قطع شد و او مبلغ نظرات روانشناسانه و جنجال برانگيز گرديد. درسالهاي آخر او سخنگوي سياست امپرياليستي دولت آمريكا در كشورهاي جنوب شرقي آسياي دور شد وبه دفاع از آن پرداخت.
گروهي ازمنتقدين كمالگرا به انتقادهاي كوچك وبزرگ ديگر از او ميپردازند و مينويسند که جهان او نه خوب است و نه قابل اصلاح، بلكه براساس آن آثار، انسان رنجبر آمريكايي بايد درزندگي روزمره مقاومت نمايد وبا مشكلات جوراجور آن كنار آيد. اودرچهارچوب طرح موضوعات اجتمايي كوشش ميكند تا با كمك ادبيات، به فلسفه انسانشناسي و آنتروپولوژيك و جهانبيني فلك الافلاكي بپردازد و همچون پیروان نظریه‌ی ناجی مسيحايي، در انتظار ظهور ناجیانی چون مهدي و مسيح و چه بسر برد.آثار او ترکیبی است ازطرح ساده مسايل جدي اجتماعی و موضوعات جنجالي،بازاري و عامه پسند براي جلب كنجكاوي خواننده بيشتر. مبارزه او در زندگي و براي زندگي دچار محدوديت و قضاوتهاي ساده نگرانه و جنبه هاي حيواني انسان داروينيستي ميشوند. او در آثارش به صفات حيواني انسان اهميت زيادي ميدهد و به علت ضعف و فقر روشنفكري جدلی، دچار علمي گرايي در برخورد با انسان و رفتار جانورگونه اش ميگردد.
از جمله آثار اشتاين بك : خيابان ساردينها- خوشه هاي خشم- پول، پول مي آورد- موشها و آدمها- پنجشنبه زيبا - اتوبوس جاده خاكي- ماه نشست – مشتي طلا- سفر با چه- ميوه هاي طوفان- دره آسمان- قاطر پوزه سرخ - بگذار اداي شاه را در آوريم- و آنسوي عدن را می‌توان نام برد.
اشتاين بك كتاب « آنسوي عدن» را مهمترين رمان خود ميدانست. تازه كردن موضوع هابيل و قابيل، يعني اختلافات پدر و پسر و مبارزه خیر و شر با یکديگر محتواي این كتاب است.او درسال 1929 بانوشتن كتاب « مشتي طلا» نويسندگي را رسما آغازنمود. بعضي از صاحبنظران آثار اوليه او را رمانتيك يا عرفاني به حساب مي آورند. كتاب «خوشه هاي خشم » روايت دوران بحران نيمه اول قرن بيستم در آمريكا است. اين كتاب رماني است كارگري و رئاليست و در رابطه بااعتصابهای توده اي کشاورزانی که با از دست دادن زمینها و امکان کشاورزی به حاشیه‌ی شهرها و کار در کارخانه‌ها رانده می‌شوند .اشتاين بك با اين رمان به ادبيات كارگري زمان خود نزديك گرديد. ازجمله رمانهاي روانشناسانه و جنجال برانگيز بعدازجنگ او «خيابان ساردينها» و «پنجشنبه زيبا» هستند كه تم اصلی آنها درباره زندگی و روابط گروه اجتماعی موسوم به «لمپن پرولتاريا» است. كتاب «ماه نشست» رماني است ضد سنتگرايي، و كتاب «سفر با چه» رماني است رئاليستي-انتقادي كه تضاد آزادي فردی و فشار جمع را نشان ميدهد. رمان «موشها و آدمها» به زندگي كارگران مهاجر و فصلي ميپردازد و زبان عاميانه كارگران در دوران بحران اقتصادي-اجتمايي را به کار می‌گیرد. با كمك اين كتاب او يكشبه مشهور شد و نويسنده ملي آمريكا نام گرفت. سه رمان «آنسوي عدن» ، «خوشه هاي خشم» و «موشها و آدمها» ، سالهاست كه به صورت فيلم ساخته شده و بارها به نمایش درآمده‌اند. اشتاين بك درسال 1961 بانوشتن رمان «پول،پول مي آورد» نشان داد كه دوباره به سبك رئاليسم انتقادي و ادبيات اجتمايي در آمريكا بازگشته است.

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت16:26توسط میلاد | |

 يكي از دانشمندان درباره فردوسي چنين ابراز عقيده كرده است: يكي از نيكبختي‌هاي مردم پارسي زبان آنست كه آزاد مردي در طوس بدنيا آيد بر فرهنگ مملكتش عشق بورزد و به نيروي زبان گشاده‌تر از زبان دقيقي و اسدي و با گلستان انديشه‌هاي چون بهشت برينش آن كار بزرگ را بپايان رساند و يادگاري از خود باقي گذارد كه بر زبان و فرهنگ ما سايه‌اي خوش بيافكند.  

·         دستور نويسندگي را به سالها مي‌آموزند اما زبده آن دو حرف است: چشم باز و بيان ساده.

 بايد نگاه كرذ و ديد، شنيد و فهميد، آنگاه ديده و فهميده را آسان گفت و نوشت. يكي دنيا را مي‌گردد و توشه نمي‌گيرد، ديگري از گردش كوي و برزن، يك‌دنيا گفتني مي‌آورد، چه آن يكي نديده و نفهميده گذشته و اين ديگري براي ديدن و فهميدن، نگاه كرده و شنيده است.

                                                                                                                                        « محمد حجازي»

 منبع:http://www.fasleno.com/archives/cat_1_12.php

+نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت16:25توسط میلاد | |


زندگی شاید

یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد

زندگی شاید

ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد

زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد

 

زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی

یا عبور گیج رهگذری باشد

که کلاه از سر بر می دارد

و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر))

 

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست

که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد

و در این حسی است

که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت

در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد

به زوال زیبای گلها در گلدان

به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای

و به آواز قناری

که به اندازه یک پنجره می خواند

 

آه...

سهم من اینست

سهم من اینست

سهم من،

آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد

سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست

و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن

سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست

و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید:

((دستهایت را

دوست میدارم))

 

دستهایم را در باغچه میکارم

سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم

و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواری به دو گوشم میآویزم

از دو گیلاس سرخ همزاد

و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر

به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را

باد با خود برد

 

کوچه ای هست که قلب من آنرا

از محله های کودکیم دزدیده ست

 

سفر حجمی در خط زمان

و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن

حجمی از تصویری آگاه

که ز مهمانی یک آینه بر میگردد

 

و بدینسانست

که کسی میمیرد

و کسی میماند

 

                   ×××

 

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد،  

                                          مرواریدی صید نخواهد کرد.

 

من

پری گوچک غمگینی را

میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد

و دلش را در یک نیلبک چوبین

مینوازد آرام، آرام

پری کوچک غمگینی

که شب از یک بوسه میمیرد

و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد.

 

                                                  ((فروغ فرخزاد))

 

 


دهانت را می بویند:

مبادا که گفته باشی دوستت می دارم

دلت را می بویند

روزگار غریبی است نازنین،

وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد.

در این بن بست کج و پیچ سرما

آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند

به اندیشیدن خطر مکن،

روزگار غریبی است نازنین

آن که بر در خانه می کوبد

شباهنگام به کشتن چراغ آمده است

نور را در پستوی خانه نهان باید کرد.

آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر

با کنده و ساتوری خون آلود

و تبسم را بر لبها جراحی می کنند

وترانه را بر دهان

شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد

کباب قناری بر آتش سوسن و یاس

روزگار غریبی است نازنین

ابلیس پیروز مست

سور عزای مارا بر سفره نشسته است

خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد.

 

                                           (احمد شاملو



مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن

که در آنجا که توئی

بر نیاید دگر آواز ز«من»!

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هر چه میل دل دوست

بپذیریم به جان

هر چه جز میل دل او

بسپاریم به باد!

 

آه!

باز این دل سرگشته من

یاد آن قصه شیرین افتاد:

 

بیستون بود و تمنای دو دوست

آزمون بود و تماشای دو عشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛

تیشه می زد« فرهاد»!

نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس

نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد

 

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است!

عشق در جان کسی ریختن است!

کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست

خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در آویختن است.

 

رمز شرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین،

بی نهایت زیباست

آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی بُوَدت هر نفسی

به وصالی برسی یا نرسی!

سینه بی عشق مباد!

 

                                                (فریدون مشیری)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت13:39توسط میلاد | |

هرگز از مرگ نهراسیده ام

اگر چه دستانش از ابتذال، شکنده تر بود.

هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

             از آزادی آدمی

                            افزون تر باشد...

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت13:27توسط میلاد | |

چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد

چه نکوتر آنکه مرغ‍‍ــی ز قفـس پریده باشد

پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد

من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم

که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد

عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید

نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد

اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند

به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد.

 

                              (( صادق سرمد ))

+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت13:26توسط میلاد | |

ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم 

جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم   

عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است

کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم

رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم

سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم

شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد

التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم   

خوش برانیم جهان در نظر راهروان

فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم   

آسمان کشـتی ارباب هنر می‌شکند

تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم   

گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید

گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم   

حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او

ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم

 




+نوشته شده در یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت13:25توسط میلاد | |