|
تا تو هستی و غزل هست دلم تنها نیست ((بهمنی))
به رنگ قالی پاخورده نخ نما شده ام دگر به چشم تو بی رنگ وبی بها شده ام در این هوای فراموش کاش می دیدی چگونه منتظر موریانه ها شده ام کجاست الفت آن دستهای پینه زده که هستیم بدهد گرچه بوریا شده ام مرا به خود مگذار ،ای که سالها باهم نشسته ایم ومنت سخت مبتلا شده ام منی که هر نخ من رشته ای زفریاد است به خاطر تو گره خورده بی صدا شده ام مرا به قصه ی دلگیر زندگی مسپار که زیر پای تو اینگونه بی بها شده ام ((بهمنی))
این هم اعجاز معماری ایرانی براستی که هنر نزد ایرانیانست و بس
در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد---مانند خدا تازه و عريان شده بودي
طبق معمول شنبه آخر هر ماه در شهر تورنتوی کانادا٬ به همت دوستان شاعر و فرهنگی مقیم این شهر و حومه ی تورنتو٬ محفل شب شعر بر گزار میشود. هوا معتدل بود٬ شش نفر از شهر هملتون برای شرکت در شب شعر حرکت کردیم٬ بعد از طی نمودن حدود پنجاه دقیقه مسافت با موتر به دانشگاه تورنتو محل برگزاری محفل رسیدیم. پس از تعارف های معمول با دوستان همراهم در پشت دروازه٬ داخل سالن میشوم تزئین و دیکور سالن با دفعه قبل کمی متفاوت به نظرم رسید چوکی و میزها در سمت چپ سالن قرار گرفته بود و از حضور آواز خوان و آلات موسیقی نیز خبری نبود٬ بعد از احوال پرسی بادوستان حاضر در سالن در ردیف آخر چوکی ها نشستم تا محفل آغاز گردد. صبورجان صهیب شاعر جوان و خوش سیما را دیدم که در جایگاه گرداننده و گوینده محفل پشت میزی که با تعدادی چند شمع روشن و در حال سوختن تزئین شده بود قرار گرفت و با خوش آمد گوی به حاضرین و دکلمه چند بیت شعر محفل را آغاز کرد. در ابتدا آقای لطیف للندری متن را که در وصف مولانا نوشته بود و با چند بیت از اشعار مولانای بلخ قرائت کرد و به دنبال آن خانم فاطمه اختر شعر نو را که جدیدا سروده بود دکلمه نمود٬ در سلسله مباحث « شعر و ناشعر» اینبار از آقای ضیاء افضلی دعوت شد که به جایگاه بیایند و به بحث بپردازند و با پرسش و پاسخ٬ این بحث به پایان رسید٬ آقایان سعادت پنجشیری٬ قاضی موسی٬ عاکفی ٬ صمدیار اشعار را دکلمه نمودند و آقای حباب شعری را در وصف مادر قرائت نمود٬ دوستی دیگر که ظاهرا سن و سالی ازش گذشته بود و کلاه قره قل مرسوم در افغانستان را بر سر داشت با شعری از حضرت «بیدل» که در وصف پیامبر اسلام سروده شده بود به سبک «نعت» قرائت نمودند و از حضار خواستند که پس از ختم نت خوانی کف نزنند یا چک چک نکنند٬ تعداد شرکت کنندگان نسبت به محفل قبلی کمتر به نظر میرسید. پس از حدود نیم ساعت تفریح آقایان بختیاری٬ میر حسین مهدوی٬ هارون راعون٬ احمد دانش و شفیق احمد استاک به ترتیب به جایگاه فراخوانده شدند و اشعار شان را دکلمه نمودند٬ عقربه های ساعت دقایق آخر برنامه را نمایش میداد و گرداننده برنامه با دکلمه ی چند بند شعر ختم برنامه را اعلام نمودند. میر حسین مهدوی: اي دختر هندو که مسلمان شده بودي از قامت زرتشت پشيمان شده بودي برگ از سرو دامان درختان تو مي ريخت در سال زمين، فصل زمستان شده بودي زرتشت مرا در خم گيسوت شکستي آن شب- شب معراج - که شيطان شده بودي در مريم چشمان تو انجيل ورق خورد مانند خدا تازه و عريان شده بودي من آمدم از آنطرف جاده ترديد با ديدن من سخت هراسان شده بودي گفتم که خداوند تو را بوسه فرستاد با ديدن من سخت هراسان شده بودي پيغمبر چشم تو شدم حضرت حوا آن روز که هندوي گريزان شده بودي در هند نگاه تو پناهنده ی عشق اي کاش مسلمانٍ مسلمان شده بودي شبنه 28 ماه جون 2008
دوست دارم:
با تو باشم باتو شاد باشم با تو غم داشته باشم . همیشه آبی باشید
جان اشتاين بك
يكي از دانشمندان درباره فردوسي چنين ابراز عقيده كرده است: يكي از نيكبختيهاي مردم پارسي زبان آنست كه آزاد مردي در طوس بدنيا آيد بر فرهنگ مملكتش عشق بورزد و به نيروي زبان گشادهتر از زبان دقيقي و اسدي و با گلستان انديشههاي چون بهشت برينش آن كار بزرگ را بپايان رساند و يادگاري از خود باقي گذارد كه بر زبان و فرهنگ ما سايهاي خوش بيافكند.
· دستور نويسندگي را به سالها ميآموزند اما زبده آن دو حرف است: چشم باز و بيان ساده. بايد نگاه كرذ و ديد، شنيد و فهميد، آنگاه ديده و فهميده را آسان گفت و نوشت. يكي دنيا را ميگردد و توشه نميگيرد، ديگري از گردش كوي و برزن، يكدنيا گفتني ميآورد، چه آن يكي نديده و نفهميده گذشته و اين ديگري براي ديدن و فهميدن، نگاه كرده و شنيده است. « محمد حجازي»
زندگی شاید یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد زندگی شاید ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد زندگی شاید طفلی است که از مدرسه برمی گردد زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناک دو همآغوشی یا عبور گیج رهگذری باشد که کلاه از سر بر می دارد و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید (( صبح به خیر)) زندگی شاید آن لحظه مسدودیست که نگاه من، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد و در این حسی است که من آنرا به ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست دل من که به اندازه یک عشقست به بهانه های سادة خوشبختی خود مینگرد به زوال زیبای گلها در گلدان به نهالی که تو در باغچة خانه مان کاشته ای و به آواز قناری که به اندازه یک پنجره می خواند آه... سهم من اینست سهم من اینست سهم من، آسمانیست که آویختن پرده ای آنرا از من میگیرد سهم من پایین رفتن از یک پله متروکست و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست و در اندوه صدائی جان دادن که به من میگوید: ((دستهایت را دوست میدارم)) دستهایم را در باغچه میکارم سبز خواهم شد، میدانم، میدانم، میدانم و پرستوها در گودی انگشتان جوهریم تخم خواهند گذاشت گوشواری به دو گوشم میآویزم از دو گیلاس سرخ همزاد و به ناخن هایم برگ گل کوکب میچسبانم کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند، هنوز با همان موهای درهم و گردن های باریک و پاهای لاغر به تبسم های معصوم دخترکی میاندیشند که یک شب او را باد با خود برد کوچه ای هست که قلب من آنرا از محله های کودکیم دزدیده ست سفر حجمی در خط زمان و به حجمی خط خشک زمان را آبستن کردن حجمی از تصویری آگاه که ز مهمانی یک آینه بر میگردد و بدینسانست که کسی میمیرد و کسی میماند ××× هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودال میریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد. من پری گوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نیلبک چوبین مینوازد آرام، آرام پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد. ((فروغ فرخزاد))
دهانت را می بویند: مبادا که گفته باشی دوستت می دارم دلت را می بویند روزگار غریبی است نازنین، وعشق را کنار تیرک راه بند تازیانه می زنند عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. در این بن بست کج و پیچ سرما آتش را به سوختبار سرود و شعر فروزان می دارند به اندیشیدن خطر مکن، روزگار غریبی است نازنین آن که بر در خانه می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است نور را در پستوی خانه نهان باید کرد. آنک قصابانند بر گذرگاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود و تبسم را بر لبها جراحی می کنند وترانه را بر دهان شغل را در پستوی خانه نهان باید کرد کباب قناری بر آتش سوسن و یاس روزگار غریبی است نازنین ابلیس پیروز مست سور عزای مارا بر سفره نشسته است خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد. (احمد شاملو
مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویش نگفتند سخن که در آنجا که توئی بر نیاید دگر آواز ز«من»! ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد هر چه میل دل دوست بپذیریم به جان هر چه جز میل دل او بسپاریم به باد! آه! باز این دل سرگشته من یاد آن قصه شیرین افتاد: بیستون بود و تمنای دو دوست آزمون بود و تماشای دو عشق در زمانی که چو کبک خنده میزد«شیرین»؛ تیشه می زد« فرهاد»! نتوان گفت به جانبازی فرهاد، افسوس نتوان کرد ز بی دردی شیرین فریاد کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است! عشق در جان کسی ریختن است! کار فرهاد، برآوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است. رمز شرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین، بی نهایت زیباست آنکه آموخت به ما درس محبت می خواست؛ جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بُوَدت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مباد! (فریدون مشیری)
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگر چه دستانش از ابتذال، شکنده تر بود. هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد...
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد چه نکوتر آنکه مرغــی ز قفـس پریده باشد پـر و بـال ما بریدند و در قفـس گشـودند چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشد من از آن یکی گـزیدم که بجـز یکـی ندیدم که میان جمله خوبان به صفت گزیده باشد عجب از حبیـبم آید که ملول می نماید نکند که از رقیبان سـخنی شـنیده باشد اگر از کسی رسیده است به ما بدی بماند به کسی مبـاد از ما که بدی رسـیده باشد. (( صادق سرمد ))
ما نگوییم بد و میل به ناحـق نکنیم جامه کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم عیب درویش و توانگر به کم و بیش بد است کار بد مصلحت آن اسـت که مطلق نکنیم رقم مغلطه بر دفتـر دانـش نزنیم سر حق بر ورق شـعبده ملحق نکنیم شاه اگر جرعه رندان نه به حرمت نوشد التفاتـش به می صـاف مروق نکنیم خوش برانیم جهان در نظر راهروان فکر اسـب سیه و زین مغرق نکنیم آسمان کشـتی ارباب هنر میشکند تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم گر بدی گفت حسـودی و رفیقی رنجید گو تو خوش باش که ما گوش به احمق نکنیم حافظ ار خصـم خطا گفت نگیریم بر او ور به حق گفت جدل با سخن حق نکنیم
|
About
برای اینکه از عشق دیگران بهره ببری...باید اول خودت را از عشق لبریز کنی.(چارلز هانل)
Home
| ||||