تبليغاتX
دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت///روبوسی آبدار با پنجره داشت

خیزید و خز آرید که هنگام خزان است                باد خنک از جانب خوارزم وزان است

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت17:18توسط میلاد | |

به م .الف
گرفته است صدايت ولي رساست هنوز
اذان ماست هنوز و نماز ماست هنوز
فداي درد تو گردم! بخوان به خاطر ما
كه دردمند تو را اين صدا شفاست هنوز
دوباره شنگي «آهنگ ديگر» ت شده ام
كه بي مبالغه سرفصل تازه هاست هنوز
سپيد و وحشي و مغرور _ شعر يعني اين
كه ورد حافظه شهر و روستاست هنوز
تو «آتشي» و چراغ من از تو شعله ور است
نه من، كه روشني نسلم از شماست هنوز
«فقط صداست كه باقي ست». گفت و باقي ماند
صداي توست كه مصداق آن صداست _ هنوز
چقدر قافيه صف بسته و يكي كه تو را
شناسه اي بشود _ باز كيمياست هنوز
تا لحظه عزيز تو و من يكي شدن
باقي نمانده فاصله اي جز دو پيرهن
بگذار تا هميشه بماند دخيل وار
اين يادگار از من و تو بر ضريح تن
اين خوشتر از تمام خوشي ها براي تو
اين خوشتر از تمام خوشي ها براي من
بنشين كه تازه اي بسرايم شنيدني ست
از رازهاي گمشده _ راز مگوي زن:
آتش گرفت جنگل و باقي نماند برگ
زن پوششي نداشت به پيرايه بدن
پيراهن از حريق به تن كرد و شنگ شد
از ضجه هاي مرد و تماشاي سوختن
مردانه سوخت مرد، - زن اما زنانه تر
در جذبه هاي آينه شد مات خويشتن
پوشيده هميشگي ام _ خاك بي غبار!
اي عصمت تو طعنه به عرياني وطن
تا لحظه عزيز تو و من يكي شدن
باقي نه پيرهن _ كه بدن هاي بي كفن

با ياد زنده ياد حسين منزوي
آمد بخوابد دوباره _ مردي كه خاكستري بود
مردي كه خاكسترش هم مصداق روشنگري بود
دستي كه هرچه قلم را از هرچه جوهر تهي كرد
دستي كه انگشت هايش از خون خود جوهري بود
بامي كه بر خود فروريخت بسيارها بار و هربار
ويران اگر، خشت خشت اش آبادي ديگري بود
خوابم چه زيبا شد، اما: تعبير ناباوري داشت
بيداري خوابزادم تسخير خوشباوري بود
ديدم نه خوابم نه بيدار شمشاد من، او سپيدار
در خود نشستم كه اين بار هنگامه داوري بود
گفتم: چرا من؟ چرا او؟ گفتم: كجا من؟ كجا او؟
من اشتياقم هياهو ،او از هياهو بري بود
در پيله انزوايش در جمع پروانه هايش
در هر سكوت و صدايش تقديس نوآوري بود
بر پاي خوكان؟ نه! زيرا، با مغز پوكان؟ نه! زيرا _
زيرا كه زيرا كه زيرا، دردانه لفظ دري بود

يك آن از آن دقايق نابم غزل نشد
آميزه خيالم و خوابم غزل نشد
انگيزه اي نماند كه پي ياب خود شوم
در آينه حضور و غيابم غزل نشد
حالي شبيه حال غزل يافت مي نبود
حتا تظاهر تب و تابم غزل نشد
شرجي گواه من كه به هر سو شتافتم
روحم عرق نريخت سرابم غزل نشد
هم نيمه جدال پسندم سكوت كرد
هم نيمه هميشه مجابم غزل نشد
قليان به طفل هر شبه اش اعتنا نكرد
و سعي شصت ساله شرابم غزل نشد
در خود گريستم كه به آخر رسيده ام
يك كهكشان شهاب مذابم غزل نشد
پرسش تويي اگرچه جوابم غزل نشد
پرسش تويي اگرچه جوابم غزل نشد

اگرچه سيلي آيينه ها كرم كرده است
و تا هميشه سكوت مصورم كرده است
نمي تواند از طعم شوكراني من _
مذاق پاك كند، آن كه نوبرم كرده است
من از تبار غزل هاي سهل و ممتنعم
كه هركه هوش سپرده است از برم كرده است
زمان، زمانه افسانه هاي طي شده نيست
چه آتشي ست كه ققنوس پرورم كرده است
كبوترانه به بامم نشسته بودم _ شعر
براي قاف تو سيمرغ ديگرم كرده است
چه فرق دارد شيطان و يا فرشته شدن
كه عشق بر حذر از هر دو پيكرم كرده است
از آب هاي جهان سهم بي كرانگي ام _
جزيره اي ست كه در خود شناورم كرده است
جزيره اي كه تويي _ ابتداي اقيانوس
و انتهاي زميني كه: (شاعرم) كرده است

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت16:27توسط میلاد | |

 این روزها همه مولود عشق میخوانند شما چطور؟

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت15:18توسط میلاد | |

مطالب خواندنی(ورود اطفال زیر ۳۰ سال ممنوع)


ادامه مطلب

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت17:4توسط میلاد | |

 قیصر امین پور حرف آخر خوش رو هم زده 

حرف آخر

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار پوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت22:37توسط میلاد | |

سلام دوستان ۱۰ آبان روز جهانی کوروش کبیربود حدس میزنم که شما اصلا نمیدونستین خوب حق هم دارین چون اینقدر توی تلویزیون از حسین فهمیده و تسخیر لانه جاسوسی میگن و گوش مارو پر میکنن که ما از بزرگترهامون یادمون میره البته نمیخوام که این مسائل رو بی ارزش کنم اما ارزش این از اونها کمتر نیست

 

+نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت22:13توسط میلاد | |

زندگی نامه محمد علی بهمنی


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت17:17توسط میلاد | |

زندگی مرگ دیروز امروز فردا من تو ما همه را فراموش کن اما همیشه با عشق زندگی کن با عشق بمیر با عشق امروز خود را دیروز کن با عشق برای فردا بکوش وبه من به خود وبه او  با عشق زندگی بده!

شبانه های مرا می شود سحر باشی

ومی شود که از این نیز خوبتر باشی

 

تداوم من ودریا و آسمان باتو

همیشگی  ست،-اگر هم تو رهگذر باشی

 

نیازمند توام مثل زخم لب بسته

خوشاتر آنکه توگهگاه نیشتر باشی

 

غروب وسوختن ابر ومن تماشایی ست

ولی مباد تو اینگونه شعله ور باشی

 

ببین چه دلخوشی ساده ای :همینم بس

که یاد من –به هر اندازه مختصر باشی

 

چقدر دفتر کم رنگ وروح می گیرد

تو در حواشی این متن هم اگر باشی

 

دوباره جذبه به پرواز میدهد شعرم

کبوتران مرا اگرتو بال وپر باشی

 

نگاه می کنی ومن زشوق می میرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبر باشی

 

من عاشق خطری با توام –خوشا آنروز

که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت21:45توسط میلاد | |

دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوش ها نرسد بيت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج هایت
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت21:7توسط میلاد | |

+نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت17:43توسط میلاد | |

با توام ای که نمبدهی تو حتی یکی نظر         برو اما آرزومه که بشی یه در به در

+نوشته شده در چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت15:49توسط میلاد | |