تبليغاتX
دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت

دیشب باران قرار با پنجره داشت///روبوسی آبدار با پنجره داشت



ذ خودمان را گول نزنیم ذ



 

 محرم بود و هوا غمگین.اشکهای آسمان  روی گونه های خیابان می غلطید.صدای طبل گوش طبل زن ها را کر میکرد دسته های سینه زنی  انگار تمام نمی شد انگار زنجبیر زنان ...

با خود فکر کردم چه چیز مردم رابه این کار کشیده. دزدها، بازاری ها، معتادها، دکترها، معلم ها و...را کدامین حس به خیابان پیوند زده تا دستهایشان را به قول بعضی ها به سینه آشنا کنند.آیا این عشق بود؟

در ذهن خود تعبیر برای عشق ندارم ولی به گفته ی فلاسفه عشق دوست داشتن چیزی به حد تعهد ویا فراتر است طوری که معشوق هر چه بگوید عاشق چرایش را نپرسد و مشتاق انجام دستور معشوق باشد.

حال دوباره به عزاداری برگردیم آیا این حس در این مردم هست؟حسین گفت :دین نداشته باش ولی آزاد مرد باش نه اینکه دین نداشته باش ولی برای من گریه کن سینه بزن!ابولفضل کی گفت برای ابروهای کمان من بگری آیا این جماعت عاشق نمی خواهند دستور معشوق را اجرا کنند؟آیا این عشق بود؟به خدا قسم نه!من عشق را در هیچ کدام از این مردم ندیدم حتی در دستهای جوانی که تا صبح سینه میزد اما ظهر روی موبایلش کلیپ فلانی ... .

به کسی بر نخورد ولی خودمان را خوب گول زدیم دو روز راه مذهب میگیریم و 363روز دیگر همانیم که بودیم.

.من نمیگویم عشق حسین وجود ندارد فقط میگویم ملاک عشق ،سینه های کبود وچشمهای قرمز نیست . بیایید کمی بیاندیشیم واز خودمان گول نخوریم.

+نوشته شده در جمعه بیستم دی 1387ساعت20:28توسط میلاد | |

 

 

 

این شعر البته با مختصری اشکال وزنی تقدیم به شهدای غزه

 

 

جای پایش روی دلها مانده بود

بوی خوبش در هوا جا مانده بود

او و کلی آرزوهای قشنگ

پشت دیواری ز فردا مانده بود

یک کبوتر زخم خوردَامازنده او

در میان لاش خورها مانده بود

ناتوان بودند از پرتاب سنگ

دستهاشان بی بدن ها مانده بود

مادری دربین سرها یافت فرزند را

یک نفر بی پا وتنها مانده بود

یک جهان آشوب و دردو اضطراب

زیر پای قدرتی جا مانده بود

ظلم این ملت برای حقوق یک بشر

ثبت بر تاریخ دلها مانده بود

#

یک نگاه خسته اما منتظر

تا غروب جمعه بر پا مانده بود

+نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت12:13توسط میلاد | |

باز این چه شورش است مگر محشر آمده

خورشید سر برهنه به صحرا در آمده

 آتش به کام و زلف پریشان و سرخ روی

این آفتاب از افقی دیگر آمده

ااااااداااااااااممممممه دارد


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت19:2توسط میلاد | |

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت12:5توسط میلاد | |

خيال خـام پلنگ من ، به سوي مــاه جهيدن بود ...
و مـاه را زِ بلندايش ، به روي خاك كشيـــدن بود
 پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پريد و پنجه به خالي زد ...
كه عشق ـ ماه بلند من ـ وراي دسـت رسيدن بود
 گل شكفته ! خداحافظ ، اگرچه لحظــه ديـــدارت ...
شروع وسوسه‌اي در من ، به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيـم آري ، موازيــان به ناچاري ...
كه هردو باورمان ز آغـاز ، به يكدگــر نرسيدن بود
اگــرچـــه هيچ گل مرده ، دوبــاره زنده نشد امّا ...
 بهـــار در گــل شيپـوري ، مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم ، شرنگ ريخت به كام من ...
فريبكــار دغل‌پيشه ، بهانــه ‌اش نشنيـــدن بود
چه سرنوشـت غم‌انگيزي ، كه كرم كوچك ابريشم ...
 تمام عمر قفــس مي‌بافـت ولي به فكر پريدن بود

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت11:59توسط میلاد | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت16:11توسط میلاد | |

+نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت0:42توسط میلاد | |

دو غزل منتشر نشده از محمد علی بهمنی :
من
تا آینه جان در تو بدیدم من خود را
اول نظر انکار نمودم تن خود را
بی­تن که شدم وقت سبک‌جانی من شد
اقرار که سنگینی پیراهن خود را
در دست تحمل نتوانستم و بر خاک ـ
افکندمش آن‌گونه که اهریمن خود را
×
آموختم آیینگی­ات تا بنمایم
ـ بی­واسطه ـ بر خویشتنم دیدن خود را
آن‌سوی فرو ریخته­ام حیرت گنگی
می­یافت منی را که منم ـ دشمن خود را
×
من کور؟ نه! من پلک به هم آمده از وهم
من کر؟ نه! که پژواک شدن شیون خود را
من لال؟ نه! من پرسشی الکن که حضورت
بی­پاسخی آموخت به من کشتن خود را
..........................................................................
چگونه؟
 
چگونه هم نباشم با شما خوبان و هم باشم
که می­میرم اگر یکدم دم بی­بازدم باشم
نبودن یا نه؟ بودن مسأله این نیست می­خواهندـ
که من هم گاهگاهی در حواشی بیش و کم باشم
و می­خواهند نه ، حتی زبانم برنمی­تابد
مبادا بیش از این شرمنده خون قلم باشم
منی که شاعر دلخندها بودم زبانم لال
 اگر دلمویه‌پرداز و اگر تسلیم غم باشم
صریح و ساده گیرم حال یاران را نیاندیشم
چگونه می­توانم راوی حال خودم باشم
چرا من حرف سیّاسان عالم را نمی­فهمم
چرا در راست گفتن نیز محتاج قسم باشم؟
ملالی نیست تهمت نیز گاهی آبروبخش است
خوشاتر که به تقدیس تغزل متهم باشم
غزل می­خواندم آن‌جا که راه بازگشتن نیست
مگر در بازگشتن نیز با او هم‌قدم باشم
                                 با تشکر از سایت فیروزه

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت18:41توسط میلاد | |